تبليغاتX
"MOON LIGHT "
نوشته های تازه ی تکراری
 

در نبرد بین انسان های سخت و روزهای سخت

 این انسان های سخت اند که می مانند نه روزهای سخت

+ نوشته شده در  شنبه بیستم تیر 1388ساعت 11:17  توسط مهسا  | 

 باز کن پنجره ها را که نسيم

روز ميلاد اقاقيها را

جشن ميگيرد

وبهار

روي هر شاخه، کنار هر برگ

شمع روشن کرده است.

همه چلچله ها برگشتند

وطراوت را فرياد زدند

کوچه يکپارچه آواز شده است

و درخت گيلاس

هديه جشن اقاقيهارا

گل به دامن کرده است.

باز کن پنجره ها را اي دوست!

هيچ يادت هست

که زمين را عطشي وحشي سوخت؟

برگها پژمردند؟

تشنگي با جگر خاک چه کرد؟

هيچ يادت هست

توي تاريکي شبهاي بلند

سيلي سرما با خاک چه کرد؟

با سرو سينه گلهاي سپيد

نيمه شب باد غضبناک چه کرد؟

هيچ يادت هست؟

حاليا معجزه باران را باور کن

 سخاوت را در چشم چمنزار ببين

و محبت را در روح نسيم

که در اين کوچه تنگ

با همين دست تهي

روز ميلاد اقاقيها را

جشن ميگيرد.

خاک جان يافته است.

تو چرا سنگ شدي؟

تو چرا اين همه دل تنگ شدي؟

باز کن پنجره ها را…

و بهار را باور کن!

   

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387ساعت 19:3  توسط مهسا  | 

 

تازه يکي دو روزه که امتحاناي ترم 7 ترم يکي به آخر مونده تموم شده و هنوز به نفس راحت کشيدن نرسیدم. اما تو همين مدت يه دنيا فکر اومده سراغم ،خيلي فکر کردم به چيزاي مزخرف يا شايد بااهمیت
هميشه از آدماي بي حوصله و نق نقو بدم ميومده اما الان دلم ميخواد حسابی بهانه بگيرم

 شايد طبيعيه که تو اين زمان برگردم عقب و  اين سه سال و نيمي که تو دانشگاه گذروندمو مرور کنم اگه بگم دوران دانشجوييم بد بود خيلي خيلي بي انصافي کردم چون تو اين مدت خيلي چيزا ياد گرفتم و خاطره هاي قشنگ زيادي دارم که هميشه از مرورشون لذت مي برم و گاهي تا مرز ترکيدن مي خندم و با ارزشتر از همه پيدا کردن سه تا دوست صميمي و تشکيل يه گروه 4تايي درجه يک.ولي چيزايي هم بود و هست که اونجوري که دلم مي خواسته نبوده ، مهم نيست چون ميدونم همه چيز تحت کنترل من نيست اما مساله اي که يه کمي ناراحت کننده است اينه که مطمئنم ميتونست شرايط بهتر باشه  نمیدونم ...


شايد گير دادن به دانشگاه و اين حرفا الکيه و همونجوري که گفتم بهونه گيري. درسته که اتفاقاي دو سه ماه گذشته بهم ياد داده که لازمه يه وقتايي از بيرون به اوضاع نگاه کنم و هميشه خدا رو شکر کنم به خاطر همه نعمتايي که بهم داده و گاهي اونقدر درگير روزمرگي ميشم که ارزش و بزرگيشونو يادم ميره خدايا هزار بار شکر.

  
اما يه حرف تو دلم مونده که نميتونم نگمش ميخوام بدونم توقع زيادي که بخوام همين حالا همه چيز خوب خوب بشه ، خوشحال کننده تر و عاليتر از هميشه

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم بهمن 1387ساعت 13:34  توسط مهسا  | 

 

 من اينجا بس دلم تنگ است و هر سازي که مي بينم بد آهنگ است
بيا ره توشه برداريم
قدم در راه بي برگشت بگذاريم
ببينيم آسمان هر کجا آيا همين رنگ است؟

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آذر 1387ساعت 14:21  توسط مهسا  | 

 

واي خداي من
مگه ميشه ،کي باور مي کنه؟
يکدفعه چي شد؟

ما از صبح داشتيم مي خنديديم ، اصلا از چهارشنبه که زهرا اومده بود دانشگاه چقدر خوش گذشته بود. مي خواستيم بعد از کلاس بريم کادو تولد بخريم
چي شد؟ مگه هفته پيش عروسي نبوديم ، چرا بايد بعد از يه هفته تبريک عروسي بشه تسليت؟

من نمي دونم ، من هيچي نمي دونم
کي باور مي کنه ما چهار تايي بشينيم دور هم گريه کنيم
خدايا چطوري به زهرا دلداري بديم ،بهش چي بگيم که آروم بشه  اصلا مگه آروم ميشه؟

... سرم داره از درد مي ترکه، دلم مي سوزه واسه مامان مهربون ، خواهراي گل و برادر صبور زهرا.

خدايا مگه نمي دونستي ما پنج شنبه ها عصر هميشه با هم مي رفتيم سينما ،خريد ... حالا از اين به بعد پنج شنبه ها بعد از ظهر بايد... واي کي باور مي کنه؟

خدايا ما هميشه دلمون خوش بود به خوشيمون چرا اينجوري شد

خدايا نمي دونم چي بگم فقط به زهرا و خانوادش صبر بده خيلي خيلي زياد

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم آبان 1387ساعت 10:17  توسط مهسا  | 

 

آدمیان برای شادی خلق شده اند

و هر کس این شادی را به کمال دارد

 می تواند فریاد برآورد که من اراده خداوند را در زمین برقرار ساخته ام.

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم آبان 1387ساعت 14:12  توسط مهسا 

65...,75,...,87,...
سال ها پشت سر هم ميان و ميرن و من بزرگ ميشم بزرگ و بزرگتر

بزرگ شدن بد نيست اما سخته چون دنياي آرماني کمرنگ  ميشه وحقايق و بايدونبايد هاي زندگي بيشتر خودشونو نشون ميدن،
ديگه نميشه خيلي ساده گفت: بييييييخيال

زندگي کم کم بدجوري داره جدي ميشه

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم شهریور 1387ساعت 15:51  توسط مهسا  | 

 

چند وقته دلم يه جزيره مي خواد ،نه جزيره ناشناخته وسط اقيانوس پر از حيوون وحشي ... چون من هم ترسوم هم بي حوصله نمي خوام دغدغه آتيش درست کردن  و کلاغ کباب کردن داشته باشم .منظورم يه اتاق کوچيک تو يه خونه  که توش فقط و فقط خودم باشم، تنهاي تنها بدون تلويزيون کامپيوتر  تلفن و هر چيز ديگه اي واسه ارتباط با بيرون، نه کسی رو بینم و نه کار به کار دنیا داشته باشم.

 بدون خبر ،ارتباط ،تصميم ،دغدغه راحت راحت  آزاد آزاد

يه هفته اونجا می مونم  چند روز اول ميذارم افکارم هر جا دوست دارن برن ... بعدش درست و حسابي فکر مي کنم اطلاعات مغزمو دسته بندي مي کنم بيخودها و ازاردهنده هاش رو دور مي ريزم و از بين اين همه راه مختلف يکيشو فقط از روي علاقه و حس و حال خودم انتخاب مي کنم يا شايدم يه راه و هدف جديد پيدا کردم. 

 يه هفته که تموم شد دوباره همه چيزو به حالت اول برمي گردونم به همین سادگی

 

اصلا کار سختي نيست اما يه مشکل کوچيک داره که اون يه هفته  رو عمرا نميشه پيدا کرد

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم مرداد 1387ساعت 17:47  توسط مهسا  | 

گر بدین سان زیست باید پست

من چه بی شرمم اگر فانوس عمرم را به رسوایی نیاویزم

بر بلند کاج خشک کوچه بن بست

 

 

گر بدین سان زیست باید پاک

من چه ناپاکم اگر ننشانم از ایمان خود چون کوه

یادگاری جاودانه بر تراز بی بقای خاک

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 17:33  توسط مهسا  | 

سال 86 داره نفسای آخرو میکشه کارای مردم مثل دور تند فیلما شده همه دارن میدون که عقب نمونن و عید که اومد آماده ی آماده باشن بعضیا نوروز رو خیلی دوست دارن و برای یه سری دیگه روزا هیچ فرقی باهم ندارن.

 من به نوروز اهمیت میدم چون حداقل روزمرگی رو تغییر میده و چیزایی همراه داره که فقط مخصوص خودشه:

- پیدا کردن وسایل گم شده تو خونه تکونی

 - هزار جور بهونه اوردن برای فرار از کارای خونه

 - خیابونایی که تا خود تحویل سال جای سوزن انداختن ندارن

 - لحظه استثنایی تحویل سال

 - یه عالمه دعاهای خوب برای همه حتی اونایی که ازشون رنجیده بودم

 - تصمیمای بزرگ و کوچیک فراوون واسه اینکه سال جدید آدم بهتری بشم

 - جوونه زدن درختای آلبالوی تو حیاط

 - روز اول سال و مهمونی خونه مامان بزرگم

- بچه تر که بودم مصیبتی به اسم پیک شادی

- دیدن فامیلای سالی یکباری

- بارون روز سیزده بدر

 و ...

خلاصه نوروز یه سنت اصیل و قشنگه و من فکر می کنم هیچ وقت کم رنگ و تکراری نمیشه.

اما آخرین جمله ی امسال: خدایا مثل همیشه هوامو داشته باش.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386ساعت 10:16  توسط مهسا  |